مریم پناهی

یلدا

 

در انتهـای خیابان پاییز

و در کوچه پس کوچه های زرد و زرین آذر

شب هنگام ،  چشمانم به سردیِ پلاک سیِ  درب  بسته ای خشک شد.

پاهایم نای رفتن نداشت

سـرد ، بی رمق ، بی انگیزه

به ناگه در گشوده شد

دلم  هُـرم گرما گرفت
از اندرون ، سرخی لبخنـدی

مرا تا مغـز استخوان تکان داد

و حـس بودنم را زمـزمه کرد

نمی دانم چه بود

ولی حـرارتِ سُرخی اش

گرمایی بود در کالبـد رنجورم

نوری پُر سو در چشمانم

و اناری بر دست

 

خیال مرا  آنی به ناکجـا برد

ناکجـایی بی انتهـا ، شیرین ، گـرم  ، دوست داشتنی

و ….

 

نمی دانم هنوز در همان خانه ام یا نه

لیکن دلم ماندن می خواهد

می خواهد سرگرم زندگی باشد

در همان شب

همان خیابان پاییـز  ،  کوچـه آذر  ،  پـلاک  30

 

باشد که بمانم.

 

 

 

 

دلنوشته ی یلدایی

مریم پناهی  از اهالی تابستان کوچه مرداد پلاک 27

دانشجوی کارشناسی مدیریت فرهنگی

4 نظر در “مریم پناهی”

  1. خانم پناهی نوشته ی بسیار تاثیرگذاری بود امیدوارم همیشه درناکجاآباد شیرین وگرم ودوست داشتنیتان پایدار ومانا باشید

دیدگاهتان را بنویسید